ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

با من از گلها بگو

پيش پاي نو بهارم, با من از گلها بگو
باغ مي خواند مرا از رقصِ بلبلها بگو

از شميمِ خاطر گلها ز باغستانِ دل
از شقايقهايِ عاشق, عطرِ سُنبلها بگو

از شكست و از پريشان حاليِ سرما دلان
از غرورِ غنچة اميد و از دلها بگو

با من از رگبارِ باران, بيقراريهاي ابر
از تلاطمهاي دريا, صبرِ ساحلها بگو

گرچه پرپر شد هزاران گل در اين خاكِ اسير
تو ولي از ريشة جوشانِ اين گلها بگو

سوت و كورِ خانه‌ها را پركن از نور و عسل
از لبِ خندانِ قفلِ بازِ منزلها بگو

آب و جارو كن تمامِ كوچه را با اشكِ شوق
كاروان گل رسيد, از عشقِ محملها بگو

خصلتِ روداست اگر برپا كند يك فاصله
همسفر! از لهجة وصلِ دلِ پلها بگو

از گُلِ سرخي كه مي‌راند مرا تا خاطره
از من و ما, شعلة جانسوزِ محفلها بگو

ده فرمان بهار

به فرمان بهار طبلِ زمستان
فرو خوابيده چون ناقوس بيجان
تنِ زرد چمن از روح شبنم
دوباره جان گرفت و شد بهاران

به فرمان بهار نوروز آمد
به باغ زندگي چون غنچه واشو
چو گلخندِ نسيمِ نو بهاري
به هرسو بشكف و سويي رها شو

به فرمان بهار غم را بسوزان
برقص و پايكوب از جاي برخيز
به بامِ آرزو شوري بپا كن
به گلبانگِ بهار چنگي بياويز

به فرمان بهار در اوج پرواز
چو رقص قاصدكها هاي و هوكن
گلِ اميد را هر سو بيفشان
در هرخانه‌يي را جستجوكن

به فرمان بهار در خلوتِ باغ
نهان چون گيسوان خفتة بيد
كنار سايه‌ها آنسوترك تر
سپاريد تن به زير بال خورشيد

به فرمان بهار گلدشت صحرا
گشوده دامنش بهر پرستو
تمام آرزو زير نگاهش
تمام آسمان زير پرِ او

به فرمان بهار، موج سبكبار!
درون آبيِ دريايِ بي‌تاب
به سوي ساحلِ مرغان عاشق
بزن! بر سينه پرجوش گرداب

به فرمان بهار پروانه مي‌سوخت
به جانش آتشي در حسرت گل
نهان مي‌شد ميانِ عطر وحشي
صداي نغمه‌هاي شاد بلبل

به فرمان بهار آغوش وا كرد
طلايِ پرجلايِ صبحِ خورشيد
رگانِ ساقه را پر نور مي‌كرد
عروس غنچه‌ها را ديد و بوسيد

به فرمان بهار آيندة تو
شكوفد از نگاهِ مهر تابان
خزانِ سركشِ بيداد بگذشت
تو جاويدان بمان، ايرانم، ايران!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

سهراب من



با زبان مادر داغدار سهراب اعرابي


سهراب من, سهراب من
افتاده يي بر خاك و خون
تيري كه قلبت را شكافت
از دست جهل است و جنون

دلبند من, دلبند من
برخيز اي مادر منم
بوي كدامين يوسفي
سهرابِ بي پيراهنم


ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

قسم بر خون پاكت اي ندايم

براي ندا صالحي,

كه لحظه شهادتش جهان را بيدار كرد


ندايم, اي نداي نازنينم

تو خونين لالة ايرانزمينم

در آغوش كدامين خاك خفتي

كه در چشم تمامِ ما شكفتي

كه حتي لحظه سردِ غروبت

نبود خاموش چشم پر فروغت


ادامه شعر